سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

8 ماهگیت

گل پسرم 8 ماهگیت مبارک. خدای مهربون 8 ماهه که شما رو به ما هدیه داده و ما ازش ممنونیم امیدوارم خداوند بزرگ کمکمون کنه که بتونیم مادر و پدر خوبی برات باشیم . من و بابایی عاشقتیم و امروز یک کیک گرفتیم و 8 ماهگیتو برات سه نفره جشن گرفتیم. امیدوارم همیشه سلامت باشی. امروز لباس کوچیکی بابایی رو هم تنت کردیم و باهاش عکس انداختیم ازش :) این لباسو بابایی 2 سالگیش می پوشیده و الان تن شما رفت. فکر کنم لباسا وقتی سالها می مونن کوچولو تر می شن حالا سعی می کنم عکس بابایی رو هم با این لباس بعدا برات بزارم:) اینجام سام در لباس بابایی:))))   مامان جون این خرس خوشگله هدیه گلناز جون (دوست من) هستش که بعد سال ها (14) سال همدیگر...
29 دی 1391

ماما ماما

عسل مامان روز یکشنبه 24 دی بود که شروع کردی به ماما ماما م م  گفتن و دائم منو صدا می کردی این کارت خیلی برای من و بابایی جالب بود چون پشت سر هم می گفتی ماما ماما:) فکر می کنم می خواستی بیای پیشم و نزدیکت بمونم و بهت شیر بدم خلاصه کلی باهام حرف می زنی گلم:) عاشقتم
29 دی 1391

سخنان خوب

 امروز این جملات و دیدم و حس کردم که خیلی درسته اینه که گفتم برات بنویسم:) دوست داشته باشید، ولی اجازه ندهید کسی قلبتان را به درد بیاورد، اعتماد کنید، ولی ساده و زود باور نباشید، بخشنده باشید، ولی اجازه ندهید دیگران از شما سو استفاده کنند، ... به صدای دیگران گوش دهید، ولی ندای درونتان را فراموش نکنید... ...
20 دی 1391

اولین باری که خودت قاشق را برداشتی

سه شنبه پیش(13 دی ماه 1391) بود . وقتی ناهارتو دادم و سیر شدی قاشقتو برداشتی و کردی تو دهنت و منم کلی ذوق کردم. شروع کردم برات موز و نارنگی رو کوچولو کوچولو کردم شمام اونا رو بر می داشتی و تو دهنت می کردی و من کلی ذوق می کردم البته همه وجودتو موزی و نارنگی کردی ولی اشکالی نداشت اینقدر که ذوق کرده بودی تو یک کتاب خوندم که بچه ها از اینکه خودشون غذاشونو با دست بردارن و بخورن کلی احساس خوبی بهشون دست می ده و اینو واقعا اون روز دیدم و کیف کردم عسلکم:* ...
15 دی 1391

سام و حمام

پسر گلم باید بگم که عین خودم عاشق آبی و کلی آب بازی رو دوست داری از وقتی به دنیا اومدی همین طور بودی و من عاشق حموم کردنت بودم . الانم که بزرگ تر شدی کلی دوست داری وقتی برات شعر بشو بشو بشو بشو رو می خونم که ببرم بشورمت یا حمومت کنم کلی ذوق می کنی و می خندی و بعد از حموم وقتی که می دمت به بابایی که لباساتو تنت کنه تا خودم بیام بیرون ناراحت می شی که چرا بیشتر تو حموم نموندیم عسلم. خلاصه که حموم رفتن و آب بازی رو کلا دوست داری حیف که الان زمستونه و هوا سرده و گرنه هر روز می بردمت و باهم آب بازی می کردیم عسلم حالا یک کم که هوا گرم تر بشه برات یک وان خوشگل می گیرم که بتونی تو آفتاب آب بازی کنی و فعلا چند تا از عکسای خوشگلت رو تو وانت و وقتی از ح...
15 دی 1391

اربعین

سلام گل پسرم . می خوام برات داستان نذری مادر بزرگم و نذر من وبابایی رو بگم. گل مامان من و خاله ملیتا خیلی مامان بزرگمون و بابابزرگمونو دوست داشتیم و بهشون مامان جون و آقا جون می گفتیم. اونا وقتی مامان و بابامون سر کار می رفتن از ما نگهداری می کردن و مثل مادر و پدر و حتی مهربون تر از اونا بودن ما توی خونه اونا برای خودمون اتاق داشتیم و حتی خیلی از اوقات کودکی بدمون نمی یومد که خونه اونا شبا هم بمونیم چون خیلی اونجا بهمون خوش می گذشت و او نا رو دوست داشتیم. مامان جون نذر داشت اربعین امام حسن یک نذری قیمه بادمجون می داد به در و همسایه و دوست و آشنا که خود اون حکایتی داشت. به هوای نذری همه بچه ها و نوه ها و... حتی خیلی از فامیلا دور هم جمع می شد...
15 دی 1391

برای چشمان مهربانت

  برای چشمان مهربانت می نویسم ، حکایت بی انتهای دوست داشتن را تا بدانی ... ... محبت و عشق را در چشمان تو آغاز کردم ... چشمانم را در نگاه مهربانت غرق می کنم و لبانم ، ذکر عشق را می سراید !! و اکنون ... الفبای عشق من با تو آغاز شد و بر لوح قلبم ، واژه ی " دوستت دارم " ، حک گردید . تنها برای قلب پر مهر تو می نویسم ... که اولین مهرو دوست داشتن بی انتهای زندگی ام هستی ! ! ...
13 دی 1391

سال 2013 مبارک

عسل مامان این اولین سال میلادی هست که خداوند شما رو به ما داده اسال 2013 مبارررک بووووس بهت . این روزا شیرین کاریات زیادتر شده دیروز برای اولین بار قاشقتو خودت برداشتی که باهاش چیز بخوری البته هنوز خیلی کوچولویی تازه 7 ماهو نیمته ولی خیلی دوست داری خودت کاراتو بکنی منم برات خراکی‌هارو کوچولو کوچولو می‌کنم که خودت برداری . چون همیشه بهت می‌گم آممم کن پوف بدن به پوفت می‌گی اااااممممم :))))))) به آب می‌گییی ااااووو  و به بابایی می‌گیی بابووو ههههههه نمی‌دونم ولی خیلی بامزه اینارو می گییی منو درست صدا می‌زنیی ولی:))) باباتو از ذوقت کلی چنگ می‌زنی و موهاشو می‌کشی این نهایت عشقتو می‌رسون...
13 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد